تبليغاتX
سرنوشتی که نمی توان در دست خود قرار داد!
سرنوشتی که نمی توان در دست خود قرار داد!
سرنوشتی که نمی توان در دست خود قرار داد!
خواست است یا ناخواست

خواست است یا ناخواست

بارها دوست داشتم نوک خودکارم را زمانی برروی صحفه کاغذ می کشانم از صداقت و پاکی  جوهر مصرف کنم و به این امید حداقل در میان تعداد کمی از ما ادما صداقت و شرف و وجدان وجود باشد و کسی بخاطر احساس خودش زندگی کسی دیگری را از بین نبرد.

بارها و بارها به واسته خیلی از ادما به بن بست رسیدم خیلی زجر هاو نارحتی هارو تحمل کردم به این امید که فردایی باشد که همه چیز درست میشه و خواهد شد.

گلایه نموند کردم،نوشته نبود نوشتم اما خیلی از دل های ما ادما سیاه تر از ان است که حتی حقیقت و واقعیتی که می بینند اثر کند و بتوانند زندگی شرافتمندانه بر پایه اصل و اساس اخلاق انسانی درست کنند و یکم از پوز زدن و خود شیرین کردن دور بشن و از اینکه چطور هستیم و بودیم ترس و وحشت نداشته باشیم و احساس کمبودی نکنیم.

بارها و بارها توبه کردم اما هزاران بار توبه شکسته می شود از بی ارادگی است یا نداشتن صبر و تحمل یا هر چیزی دیگه ولی شکسته می شود از انکه به دیروز برگردم و همان دیروز تکرار شود خسته شدم و بریدم نگاه می کنم عمر واقعی را از دست دادم بماند هر وقت بش فکر می کنم ازارم می ده ولی هر دری را رفته باشم به بن بست کشیده شده ای کاش بن بست شدنش در همان اولین قدم می بود کیلومتر ها فاصله هارو با زحمت و بدبختی طی کردم ولی اخرین قدم نهایی یا به ناخوشی تبدیل می شود یا به بن بست و دیگر طاقت و حوصله و درون می خواد دوباره بتوانی زندگی دیگه ی را درست کنم براسی خسته م شاید امروز خسته باشم و فردا خستگیم رفع بشه ولی خستم

خستم ازاینکه هر دری را طی می کنم بعداز مدتی زندگی کردن و نابود کردن عمر به بن بستی فجیع کشیده می شود و اخر سر باید دوباره ان نقطه را از مسیری دیگه ی طی کرد و خود را توجی کنم که نه این دفعه فرق می کنم امید را به دست بیارم و به خودم امید بدم و در مرحله ی نهایی نقطه سر خط .

مدتی است دنیارو بد جور احساس می کنم حس نیست بلکه دارم باش زندگی می کنم

هیچ چیزی سر جای خودش نمانده از شاخه با شاخه کردن خسته شدم از اینکه ادما دو رو هستن بیزار از اینکه ادمایی هستن پای بند به عهد و وفا نیستن متنفر از ادمایی که خیانت می کنند دیگه نگو از هر نوعی که به فکر انسان میاد و خطور می کند واقعا بیزارم و بدبختی این است باید با خیانت دروغ ظلم فساد کینه غرز جنگ دعوا دورویی همه چیز بدی که در این دورو زمانه روز به روز زیادتر میشن باید زندگی کرد اگر خیانت نمی کنی بت خیانت می کننند اگر دروغ نمی گی بت دروغ می گند اگر می سوزی واسه هر چیزی ویا هر کسی یا هر عقیده و هدفی واسه کسی دیگر می سوزد اینکه صادقانه حرف می زنی دروغ می شنوی اینکه انسان گونه رفتار می کنی عکس قزیه رو می بینی هر چیزی برعکس شده و شاید تنها واسه من نیست که اتفاق افتاده واسه تعداد ادما هستن که اینطور  شده.

خیلی حرفا هست که می دانم هیچ کسی به ان اهمیت نمی ده و از نوشتن حتی که روزی مرهم دردم  بود بیزار شدم و اخر سر از خدا می خوام که عقابت بخیرمان کند

بای

شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 17:18| نویسنده :  دیلان | 
صبح دم و فرا رسیدن روز و روشنایی

تا صبح دم و فرا رسیدن روز و روشنایی می درخشم که نثار لاشخورهای خون مکش نشوم و اگر سیاهی بر دل است به امید نقطه ی روشنایی خانه تاریک را روشنا دهم و از طمع مدرک و مقام و پول و شهوت کناره گیری کنم

نمی سوزانم بخاطر احساساتی که فقط میطع و فرمانبر جسم و شهوت است

نمی کشم انچکه در طالب چشیدن و لذت بردن است

می جنگم با انچکه تاریکی را بر روشنایی انکار می کند و خود را از همه چیز آزاد می کنم تا در دام تاریکی بال نزنم و نفسی را که می کشم باز دم نکنم.

دست سرنوشت را بسته ام گرچه قویتراز انچکه می اندیشم است ولی باز ناممکن نیست  و همیشه دست و پنجه هایم در چشمانیکه منرا سربار می داند فرو می کنم هر چندبار بینایی که دارد را کور می کند که اگر روزی بینا شد واقعیت روز روشن را ببیند و دست از طمع های هوس گونه بکشد و به انچکه نام دارد اهمیت دهد.

در باید و نباید هایی که تعیین کردن زندگی می کنم وقتی دوران واقعی زندگی را ازم گرفتن دیگر هیچ چیزی جلو دارم نیستم و به انچکه ایمان دارم جدا از تعصب و احساسات، حکم عقل و منطق را اجرا می کنم و  از هیچ دستوری که واقعیت و حقیقت می گوید سر پیچی نمی کنم.

ایمان دارم روز روشن روز زندگیست و زنده است و دارد نفس می کشد و به این امید ایمان اوردم که بزرگتر از همیشه به میان می آید و تاریکی چنان محو می کند که تمام لاشخور ها و هوس ران هارا از انچکه هستن بترساند و بدانند که پاکی اب همیشگی است.

 

 

دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 10:27| نویسنده :  دیلان | 
سخت است و باور نشدنی

سخت است باور نشدنی همه رفتن تنها ماندنی همه خوش شدن گریه می کنی همه بردن شکسته شدنی

سختراز کلام همیشه سنگینی کلمات بردوش نمی کشاند و عرق پشت عرق تمام توانایی هارو می گیرد

باور نمی کنند چون پاک است و حقیقت راست می بیند و صادقانه می گرید-باور نمی کنند چون سیاه دلی است و نادان

سختراز همیشه ابعاد زمین را در مثلث مرگ کشت می کند و هر گوشه ای از مثلث ضلع دیگری را شاید از بین ببرد

اعداد و فرمول قانونی است علمی و تغییر ناپیذر می بینیم اما انکار می کنیم و بر حقیقت و واقعیت شک و تردید باور شدنی نیست اما که هست واقعیت ندارد که دارد حقیقت نداشت که داشت

سنگینی وزن بر دوش سنگینی دوش بر وزن توانایی هارو تواناتر می کند اما بی حوصلگی است سخترین شرایط را رها کرده و از آن فرار

مثلث را با فرمول علمی در سخترین شرایط و بحران زندگی بدونه هیچ دغدغه فکری و ترس و فرار از واقعیت تا نهایت قدرت و توانایی باید ضلع بندی کردی و لانه زندگی را در سخترین شرایط هارا باید بطور حتمی ساخت.

پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 10:58| نویسنده :  دیلان | 
تسلیت

روزگار است روزی من میام و روزی تو

روزی من می روم روزی تو با هر حالت و هر تفکر و هر مراحلی از زندگی روزی همه ما می رویم و هر بار کسی میاد تسلیت می گد

باور کردن هارا ناباور می کند سخت است از همه چی گذشتن خصوصا از تاریخی که هر روز و هر بار تکرار می شود

هر دفتری روزی شروع می کند و اخر سر سربرگ آخرش را می بنندن شاید تکه تکه و سوخته شود شاید اینقد گرانبها باشد سال های سال نسل اندر نسل رجوع کند و بماند ولی روزی از روزگاری همه چیز تمام می گردد و هیچ موجود و انسان چه زنده چه غیر زنده در این دنیا نخواهند ماند و همه باهم به خاک یا چیزی دیگر یکسان می شویم

باور کردن ها خیلی سخت است اما از دست دادن تاریخ و ان چیزایی که عادت کردیم مرگ

نمی دانم هر بار دیوانه وار دست به نوشتن کردم و می کنم ولی هرچی از سنی که دارم فکر می کنم می دانم هر بار در هر سن و سالی بارها و بارها زنده شدم و مردم لابد خیال می کنید که هر کسی هر بار زنده می شود و می میرد مشکل از خودش است ولی نه این زنده شدن و مرگ واسه تمام ادما اتفاق افتاده است

روزی به مرحله ی خواهیم رسید که هیچ چیز مارو ارامش نمی کندو هیچ کسی نمی تواند خواسته ها و ناله های درون را درک کند و در حسابات خودشان طوری دیگه حساب می کنند و رقم می زنند در حالی که نه چنین نیست و نبوده

اینقد خستگی و غم و نارحتی همیشه نمی دانم چرا باید تکرار گردد و باعث نابود شدن خوشی ها و خوبی ها می شود مگر چقد عمر داریم که همیشه اخر سر خوشی ها به خط های ناخوشی تبدیل می گردد اه که روزگار و سرنوشت خیلی عجیبن هربارمارو کودک می کند و هر لحظه مارو ادم بزرگ و درون دارن ولی باز با این وجود همه چیز تلخ و ناخوشتر از گذشتش

اگر در امروزم بخاطر فردا الانم را از دست می دم و اگردر گذشتم هر بار با شکنجه دادن فکر و روح زندگیم را به باد دادم و دادن

جا خالی دادن و بازی کردن با سرنوشت ادما واسه ادمای که وجدان نداشتن و ندارن خیلی اسون است کیست ادم زندگی کیست حقیقت زندگی چرا هر بار چیزی اتفاق می افتد می گویند خلایق هرچی لایق

چرا همه تقسیرات را به گردن این و اون و سرونوشت می ندازیم به چه علت به چه درد کی حکم عقل و تفکر را در ما داده اس این همه بی شهامتی وبی عرضگی از کجا اماده ؟

این همه ترس و نازک شدن از کجا امده ؟ چرا پست شدن  و فساد کردن شده مهره ی کلاس و پوز دادن زندگی ؟ نمی دانم نمی دانم راحت بودن جان و روح است

نمی دانم

نمی دانم ایا قیامت است؟ نمی دانم واقعا ایا خدایی است حق را از ناحق بگیرد؟ نمی دانم وقعا چیزی بنام برزخ است؟ اگر اینا هستن چرا ادما از مرگ و زندگی باکی ندارن

مرگ

دنیای حقیقت است که همه ادما با هر نوع سمت و مقامی با هر نوع اندام و داریش زیر خاک می برد  و در دنیای روح همه برابرند و در اخرت فقط کرده های ادماس به دادشان می رسد

بترسیم تا هر بار مورد تسلیت پستی و خواری خودمان قرار نگیریم

بترسیم همیشه نه اینکه روزی عزیزی را از دست دادیم و به فکر خوب شدن بیفتیم و بعدا از چند ماه همه چیزو بیخیال شویم

برو سرنوشت در انتظار مرگ است که پایانی جسم را به همراه دارم ولی قیامتی جسم را بدونه شک زنده می کند  و حق را از ناحق خواهد گرفت

تسلیت می گویم انشالله اخرین غم باشد و وجود خودتان سالم باشد هیچی نمیشه کرد کاری روزگار و سرنوشت است پس برای او بجای گریه و عذادای دعای خیر کنیم

خدایا همه مارو عفو کن آمین یارب العالمین

یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 19:42| نویسنده :  دیلان | 
مرگ دوباره

شکست ناله ي قفس- سينه- ققنوس که بارانش رحمت بود دگر از گل الوده شدنش خون هارو مي شست رنگ خون رنگ گل به خودش گرفت شکست  پنجه ي ديوانگي شکست پنجره ي که ماه هميشه بر قلبم مي تابيد شکست بغض کينه و غرض شکست تمام ستاره گاني که شمارش دوست داشتن بود شکست ايمان واقعي و ايمان هميشگي شکست راه هاي سخت و گذر هاي انتظار شکست و عاقبت زمن فروکشيد و راه مارو ازهم جداکرد

همه مي گفتن همه باور کردن همه و همه ديده بودن  انگار شب را از ماه ،ماه را از شب ، دنيارا از روز ،روز را از دنيا گرفته و تمام پل هاي ساختماني اسمان و زمين را منفجر کردن.انگار ديگر هيچ مهتابي به هيج اميدي و هيچ اميدي به مهتابي نمي تابيد ،زمين دل رزه ي بود که فقط عاشقان حال و احوال را مي دانستن درک کردنش سخت و واقعيتش آتش دهنده کوره ي درون انگار سال هاس ازهم جدايم

سينه ي کف دست را با دنداني تيز با تمام وجود گاز گرفتم ناله ي سر کشيد و گفت شب را با يقين دل به پيما تا همان سينه ي دست که دردي از قلبم را سوزش داد همان احساس درونمان ماله هم شد انگاره پياده رو و جاده ها همش خيال بودن و فقط سينماي از مستند عشق بر دوشمان گذاشتن که بازيگر لحظه ها شيم و  تا اخرين سکانس عاشقانه بازي کنيم انگار هيچ کارگرداني نبود  فيلم نامه ما عشق و بازي کردن ما وسيله ي محبت انگار سينمايي خيالي بود

در مسير راه در مسير جاده ها در سختي نفس در پر کشين مرگ منرا خطاب مي کردي بي من زندگي مقدور نبود چه بچه گانه خيال کردي چه ظالمانه کلمات را مي گفتي و چه نامردانه عشق را در درونم دوباره آتش زدي و چه بي عدالتانه سرنوشت منرا بازي دادی و چه خالصانه ميت جسم و روحم را زير خاک فرو بردی

 نه يک درد نه هزاران مرگ با نوشته ها خالي نمي شم شعلم فروزانتر از هميشه چشمانم بيناتر از ديروز نفسم برنده تر از بازدم  مي داني دورنم گي مي کشد تويکه ساده عبور مي کني و فقط لحظه هاي خوشي را مي ديدي و مي بيني کيست مي داند خالقم که عاشقم ولي درش را برويم بست

عشقم که پله هاي مجازي را واسه هميشه خورد کرد و باس تنها  اسمان را طي کنم و ماه را در جاي خود ستارگان را دوباره اشتي دهم  افسوس ستاره اي از تو نمي بينم و واسه هميشه خاموش شده است  چقد نابود کننده س لحظه هاي زودگزر  چه ويران کننده س ترد شدن پاکي و احساس گناه چيست؟ پس عذاب جهنم واسه چيست؟ راز دنيا و راز زندگي با چيست؟ با کيست ؟

تب کردم به حقيقت و روز روشن دارم مي خندم به دنياي بچگانم که نمي دانم بچه بودنم کجا مي توانستم معني کنم به روزاي که بزرگتر از سنم بودم مي خندم مي خندم خنده ي که هزاران آخ وسوز از ان مي کشد خنده ي که هزاران درد پشت درد را زنجير وار  از درونم بيرون ميايد از بينايي و از بوياي خستم از بويکه بوي حقيقت ندارد بسته ام از همه و همه چيز شکسته ام چه دوش سنگيني کيست بتواند خورشيد را دوباره آتش بزند و روشناي بر ماه و ستارگان و روزگار پاک دهد بس است چرا درد؟ بس است چرا تب ؟ بس نيست اين  دوش سنگين ؟ باز کم است ؟

عاقبت چي مي شود سرنوشتي که    تن را سفید کرده و زیر خاک می کشاند و تن را با سنگ و خاک يکسان مي کند و انکه استفاده برد برد و انکه نبرد همچنان در قبرستان از هيچ نور و  حقيقتي  ميسر نمي گردد و شعله هاي خاموشي را براي هميشه خاموش مي کند و هيچ کس هيچ  احد و ناسي حتي فرشته  و ملايکه ي به دادش نمي رسد دگر بس است دگر بس دگر بس کش دارم درون دارم ولي بس است بس

جنگ تا کي مبارزه تا کي مرگ  و سوخته شدن تا کي ؟ تا کي تا کي تا کي تا کي ...............

 

 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 9:22| نویسنده :  دیلان | 
پرده عشق
پرده ی راز پرده ی حجاب پرده ی محرم - سال های انتظار عاقبت به سر رسید . روزی از نقطه عطف شروع شد روزی به نقطه آخر عطف رسید

راز جاودانگی راز زندگی از نقطه الف تا اخر ی یه دفتر همیشگی بسته شد.این دفتر نه خاطره ای را بردوش می گرد نه دیگر منبعی از تاریخ پرده های عشق کفن منبع ها شدن. 

جانمازی و قالیچه ی ساده  که در لانه ای کوچک با همان پرده ی عشقی که تیزتر از نور حقیقت بود عاقبت برداشتم و ان جانمازولانه ماله دستانی دیگر است و بس

مدتی در سکوت* مدتی در غم و نارحتی *مدتی دیگر در شادی و خوشی* همه این خواسته و نیست ها *عاقبت به سر رسید و از نقطه الف به اخر نقطه* نقطه سر خط.

از نوشته هام بوی خوشحالی از درونم پریشانی هیچ کاری دیگر نمی توان کرد- نه یاد روزگار نه فراموش شدن زمان -دردهارا درمان نمی کند* عاقبت شبی که بعداز اول صحبت گذشت بیقرارم کرد امشبی که فرداش رفتنی بودی  دیوانم کرد باز از این نوشته ها خواندی- خواندی جدا از محرم بودنمان/ هیچ پرده ی از عشق واسم نگذاشتی و عاقبت به لانه ای دیگر گریختی.

بخون می دانی از نوشته هام باید بدانی می دانی دیوانه ام- اما دل خوش نکن واسه خاطرات خوشی که سال ها باهم ساختیم می نویسم * دیوانه بودم امروز دیوانه تر- مجنون بودم امروز مجنون تر-  هنوز از عشق بیزار نشدم - از همان روز بدنیا امدن تا روزی که قیامت باشد و زندگانی باشد بیشتر وبیشتر می شود.

چه زیبا گریه می کردی و فقط منرا می خواندی چه زیبا رفتی و منرا فراموش کردی.

همه چیز از یک دفتر شروع شد و امروز همان دفتر واسه همیشه و سال ها بسته شد.

از پرده ی عشق تا فنا شدن حجاب/ مبارکت گردد زندگی دوباره.

از نقطه الف تا اخرین سر خط خدانگهدار برای سال های سال ها.

 

جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 17:48| نویسنده :  دیلان | 
درستایشت شکی ندارم

درستایشت شکی ندارم و بس آروم آروم قدم بزار تا پلک هایمان را جفت کنیم و در آرامش و همدیگر را آغوش کنیم چه بسا شاید این آرامش دیگر هیچ وقت وجودی از خود نشان ندهد

در آغوشت هیچ نفسی را جز نفس های گرمت نمی توانم داشته باشم وبا همان آرامش گرمنشینت بر تمام سختی ها و مصیبت ها عبور می کنم و از هیچی هراسان نیستم بزار همچنان آغوشت را محکم بگیرم که شاید فردا آین آغوش دهکده ی جهمنی باشد برایم

می رم تا نفس هست می گریم تا اشک هست می جوشم تا آتش عشق است.....

باز در ستایشت شکی نداشتم و ندارم نگاه کن اعماق درون تا بینهایت فاصله دارد هرچند از این ستایش می جوشم اما حقیقت را نمی توانم نادیده بگیرم چون می دانم من در نقطه بینهایتتم

آروم آروم فاصله ها را طی کنیم  چون خط جدای ها خیلی زود نزدیک است

نمی دانم خوش باشم  یا پریشان نمی دانم بگریم یا سوزان نمی دانم بنالم یا سکوت

اول روز بود درآغوشت زمزمه بهم نرسیدن را فراخواندم اما این ما بودیم حقیقت هارا انکار می کردیم و سال ها عمر یکدیگر را از بین بردیم

باز نمی گریانم بزار همان بغض گلویم را بفشارد آنقد فشار دهد که  اگر تا نفس باشد زندگی کنم و تا اشک باشد گریان شوم و تا آتش عشق هست بجوشانم که هیچ وقت از ستایشت شکی ندارم و همچنان در دور ترین فاصله ها می پرستمت گرچه سرنوشت این فاصله هارا برایمان گذاشت و حقیقت مارا  همیشه روشنا  می ساخت اما همچنان عشق وجودت در وجودم ماندگار است و می ماند.

آروم آروم فاصله ها را طی کنیم  چون خط جدای ها خیلی زود نزدیک است.

جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 13:44| نویسنده :  دیلان | 
نه روشنتر نه تاریکتر
گشتم

مسیری که با چشمانی تیز بم اشاره کردن

مسیری که نه سودای نه اه و تابی

نه روشنتر و نه تاریکتر هنوز بحران قحطی بودنت رااز میان بر نداشتن سختراز واژه های انتظار نفس های باد را مه گونه می کشم کسی ندانست چه مرگی را راه و رسم بو کشیدن کردن سال هاس پیر گشته ی می و میخانه شدم هیچ کسی ندانست بوی مستی در چه حالی شکوفاتر از روشنایی و تاریکتر از تاریک شدن است.

راه عبور یک طرفس برنگرد جریمه میشی.


 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 13:58| نویسنده :  دیلان | 
فاصله ی زمانی
کیلو متر ها ازت دورم که به اندازه ی فاصله ی زمانی نمی توانم نفس هایی که تند تند میان را برای بار دگر بکشم که حداقل برای چند ساعتی در کنار تو زنده بمانم و از وجودت لذت ببرم

افسوس که دنیا اغشته ای از گناه و پلیدی است که هیچ کس به هیچ انسانی که هم نوع خودش است نمی تواند اعتماد کند

دنیای که سرتاپا از محبت طبیعت و موجودات زنده است و هر موجودی با طبیعت به راحتی می تواند سازگاری و دوستی بکند افسوس که انسانی که اشرف مخلوقات است ودرجه  اش از همه موجودات و طبیعت بالاتر است نممی تواند در کنار هم با خوبی و خوشی بدونه ظلم و حیله باهم زندگانی کنند.

هر واژه است که همیشه هر جا که میای سر دربیاری تکرار می شود من نمی توانم بت اعتماد کنم

کلمه ای است که که فرد  همیشه روش تمرکز می کند و با یقین دل همیشه بیان می کند اما افسوس که هیچ وقت نمی توان ان اعتمادی که به معنی حقیقی است بدست اوریم و به راحتی در کنار هم همسایه باشیم و در این طبیعت چهار فصله با موجوداتش زندگانی کنیم

ترک کردن تو ترک کردن خودم است که چه بسا هم زبان نباشیم و از هر قبیله ای باشیم چون تعریف ما یک معناست اما هر بار تورا ترک می کنم احساس می کنم که در حین واقعیت از خودم دور شدم چون دارم هم نوعانی که از خودم می باشن ترک می کنم و برای همیشه ازشان خداحافظی

چه سال ها  بود که عمری بدونه سکوت داشتیم اما انقد خشم و دیدگانی تیز داشتیم که هیچ وقت نمی توانستیم از چیزی که جدا از فطرت انسان است تحمل کنیم و هیچ وقت جوش نیاریم

باز به سال هایی بر می گردم که در ان بتوانم با تو زندگی کنم و  عمری مفید را بسر ببریم

که افسوس حتی خیالات ذهنی و فکری هم بزرگترین دشمن احساسات ما شدن 

افسوس که حقیقت  هیچ وقت به احساسی که سرشار از پاکی و سادگی است راه نمی دهد و همیشه خودش را بزرگتر و بهتر می داند

بنظر تو آیا زمانی می باشد که ما باهم در کنار هم باهر عقیده و افکاری که داریم زندگی کنیم و همدگیر را با شور و شوق و بدونه نیاز تحمل کنیم؟

سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 22:55| نویسنده :  دیلان | 
بغض شب

شکست بغض شب که در تاریکی ابر سیاهی همچون سپیده دم از ساحلان دریا که امواج بر نگاه هانت می انداخت

چه جرقه ی سحر آمیزی بود

هنوز نمی دانم چطور این شب همان اول شب زندگیم بود که مرا به سوی تو در ساحل شبانگاه روانه می کرد.

چه شد امواجی که از اشک چشمانی سیاه هموچون تاریکی شب که ظلمت ماه را ازش گرفتن

 با اشک چشمانت که از درونم سیاه تر بود داشتن سیرابم می کردن که کردن.

مگر چه ظلمی در حق آسمان کردم که همیشه سقفش تاریک است

مگر کدام نت ناحق را بر پنجه گانم نواختم که رنگین کمان نیزه ی زجر شده به جان و درونم و هر بار با سر برندش در افکارم می تابد و می نوازند.

مگر کدام خط بارک را پهن کردم که گودال های خط منرا می بلعند

جاده ای را مسیرم قرار دادند که آسفالتش باتلاق قدم هایم شدن و هر بار به زمین دوروبرش دست می گیرم خارهای زمین پنجه هایم را از خاک جدا می کنند و انگار سال هاست که من به خاک ظلم می کنم

پر ترینی ترین پرواز پرستوی کوله باره درونم در جهنم می سوزانند تا هیچ وقت پرستوی وجودم نتواند به بهشت راه یابد و مدتی در آن زندگانی کند. چه کسی گناه منرا می داند؟

از اون آسمانی که همیشه سقفش تاریک است و هیچ وقت نمی گذارد روشنایی را ببینم

از اون امواج اشکهایی که از درونم سیاه تر است

از اون آسفالت مسیر زندگیم که هر قدمش باتلاق

از خاکی که زمینش خارو در بین پنجه هایم جدایی می ندازد .

کی می داند چی می گویم و از چی دارم حرف می زنم؟ 

اه ای شب تاریک که ماه را همیشه در زیر ابر های سیاه پنهان می کنید و از دیدن روز و خورشید منرا منع می کنی و هر بار سردی هوایت را بر جسمم می تابانی اینو بدان من سالها زندگی نمی کنم و عاقبت روزی این خاک و سرزمین را با تو ترک می گویم  تا دلت می خواد منرا در شکنجه ی امواجت آزار و اذیت بده مهم نیست چون عادتی شده است که دارم باش زندگی می کنم و باش می جنگم و این تویی هر شب باست همیشه دنیای منرا تاریکتر از خودت نشان بدی روز را ازم بگیری و این منم هستم بلایی برای تو شدم که باید همیشه اینطور بمانی اما این را می دانم عاقبت روز روشن بر تو غلبه می کند و حقیقت های درونم را می دانید و آن زمان که دانسته هایم را درک می کنی می دانی من جز همدم تو هیچ چیزی دیگه نبودم ووقتی کرده هایم را می بینی از خودت و همه چیز شرمگین می شوید .

 

دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 14:6| نویسنده :  دیلان | 
مطالب پیشین
  1. خواست است یا ناخواست
  2. صبح دم و فرا رسیدن روز و روشنایی
  3. سخت است و باور نشدنی
  4. تسلیت
  5. مرگ دوباره
  6. پرده عشق
  7. درستایشت شکی ندارم
  8. نه روشنتر نه تاریکتر
  9. فاصله ی زمانی
  10. بغض شب
  11. نگرانیم چیست؟
  12. شرافت
  13. سرنوشت
  14. سنگ نزن بر در ناحق که حق درت را می کوبد با سنگ
  15. شدت قلب
درباره وبلاگ
سرنوشتي كه همه ما نمي دانيم اخر و عاقبتش چطوري مياد و چطوري مي رود، خلاصه انچه را كه خودمان خواهان هستيم هيچ وقت نسيبمان نخواهد شد، ايا كار الهي اينطوري می باشه يا نه برنامه ريزي و اصولي بودنش را نمي داينم .فقط اين را مي دانم كه اين دنيا ارزش هيچ نوع پستي و پليدي و فسادي را نداره و روزي خواه يا ناخواه اين دنيا را ترك مي كنيم پس اين سرنوشت را الكي الوده نكيم و از دست نديم و زندگي را با وجود مبارك بگذراينم وسپری کنیم
ديلان
طراح قالب
مرجع وبمسترهای فارسی زبان
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین: نفر
بازديدها : بار

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
RSS چیست ؟

Powered by BLOGFA.COM