تبليغاتX
سرنوشتی که نمی توان در دست خود قرار داد!
سرنوشتی که نمی توان در دست خود قرار داد!
تكيه گاهي نبود

آن قد هراسان  بودم كه معني عرق كردن اشكامو نمي دانستم
 هنوز  كه هنوز نگاهانت را تيزتر كردي 
نمي دانم كدامين تكيه گاه عاقبت تكيه گاه شرم و حيا و شرفم مي شود
هنوز نمي دانم كدامين قبله قبله گاه درون و وجدم مي شود 
كاش هم تو هم مي  دانستي كدامين معبود به درگاه درونم رجوع مي كند و كدام يكي عابد رازهايم مي شود

هنوز نمي دانم كدامين شجرنامه شجره زندگيمه و  مونس با كدامين سطر شجره بامن مي نويسد و قلمم را با دستانش روبه خط زندگي مي كشاند

هنوز نمي دانم عاقبت اين سرنوشت چيست گر چه توهم نمي داني

بشيتر از آن هراسانتر شدم كه لرزه هاي تنم را با زمستان گرما و گرمي دادن و يكي شدن 

هنوز نمي دانم كدام تيكه گاهي هستم كه تو تكيه اي به من مي كني و از لرزش بدنم با سرماي جسم نلرزي و بتواني گرماي عميق  و شوق وجودت را بهم بدي وماندگارش کنید

هنوز كه هنوز در تيزي نگاه هانت سوخته  ام نمي گم عاشقم اما ديوانه وار بيتابم

نه تو  هيچ كسي ديگه تابم را نمي تواند بشكند

نمي دانم هنوز هم نمي دانم چون گيج تر از روز آشنايي هستم

گيج تر از روزي  هستم كه به دنيا آمدم .

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:31  توسط دیلان | 

سكوت قطره

سکوت را در نگاه هانت قطره قطره  اشک ریختن و  تیزی نگاهانت را بر مسیر زندگیم هدف می دادن هر چند سکوتت را نمی توانم معنی کنم 

همان اشک را با دف های پلکهایت در درون منم  به رقص در آوردن  هر چند که تو معنی نگاهان درونم را نمی توانی درک کنی

 اشک نیست که از خستگی و یاس سرازیر شود و  عاقبتش را با سکوت خاتمه یابد همان اشک اشکهای نگاهان توست که هنوز نمی توانی درون منرا درک کنی

بر پنجه های نامت قطره هارا آبیاری می کنم - گر بتوانی  چشمانم را آبیاری نمایی 

 معنی حقیقت خودت را در درون  و افکارم  پیدا کردی هر چند که  سخت است بتوانی درونم را درک کنی

از درک بودن من سکوت نکن و از سکوتت  معنی نگاهانت را از من بیرون نکن معنی نگاهانت یه معنیس و  بس.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:23  توسط دیلان | 

شعله های نگاه هایم                 جاده ها تاریکتر  شدن!؟

در تاریکی بودم که هزاران بار در باتلاق  نفس های هوس گونه می افتادم  و هیچ وقت نمی دانستم  در این باتلاق وحشیانه افتادم و نمی توانم حقیقتش را برای خودم  توجیه کنم

آن قد خسته بودم - فکر هایم با بینش و ذاتم  در هوس گنجانیده نمی شد باز نمی خوام خودم را توجیه بکنم  موقعیت زمان همیشه  در همه لحاظ  بوده و هست

شاید تاریکی جاده هایی که من روشنایی را در عالم خیالم می دیدم مقصر بودن چون راه را نمی دانستم مرا به جاده ی  نفس های وحشیانه می کشاندن 

 اما هیچ دلیلی برای توجیه کردن خودم  نمی خوام بیارم وگرنه باز گولی می خورم که سالها این جاده ها مرا به مقصد های هیچ و پوچ کشاندن

نمی دانی چه دردی دارم؟

 آن قد درد دارم که دنیایه پاکی همیشه  شعارم بود برعکس معنیش و برام  کردن که عاقبت  دامان گیرم کردن  

نمی دانی چقد شکسته شدم؟

 آن قد می سوختم که قلمم هر بار نوکش خشک می شد و نمی توانست با نوشته هایم   همدم شود

آنقدر زجر می کشیدم که همیشه خودرا آخرین و شجاع ترین همه لحظه های زندگی می دانستم اما امروز دانستم که هیچ شجاع نبودم ترسویی بودم که از لحظه ها ی حقیقت زجر می کشیدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:46  توسط دیلان | 
اينبار سرنوشت طوري ديگه رقم مارا با نگهان مخفاينه بسته هنوز معناي مرگ را ندانستم تا معناي چشماني که سالهاست در انتظارش مي باشم بدانم. کدام يک حقيقترند ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:52  توسط دیلان | 

عبوري از نوشته هايي که هنوز معناي آن در وجودت تلسم نشدن دانشي از چشمهايي که نگاه ان معني دار و مفهوم عاقبت بي معني-سال هاست نگاهايت را دوست دارم و افسوس که افسوس

شاید هنوز معنای نگاه هایی که بر نگاهانت عبور می کرد ندانسته باشی  هر رهگذری از گذر خیابان هایی که مسیرشان درون و انتهایشان خانه دل

عشق مسیر خودش را ادامه می دهد شاید با عشقی دیگه  شاید با دنیای دیگه

گذشت زمان مرورمان می کند - این عبور ها بی درد نبودن ، روزی تو بودن را بر سرنوشت حقیقت می کشاندن

نامه ای بود از عبور خیال -تصرف نگاه هانت بر پنجه دل حلقه می بست - امروز عبور مارا از حقیقت جداکردن که افسوس بر افسوس

نمی دانم  عبور کدامین احساس بود که شگفترین  حلقه های درونی را از هم شکست 

 هیچ صد معبری را برای وجود تو دیگه نمی تواند درست کند  کلید حلقه ها در دست تو می باشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط دیلان | 
روزگاری بود

در آن دور دستها ، در شهر ما

دختری بود  زیبا، اما بی وفا -مغرور  اما درویش بی همه چیز

درآن طرف تر در همان شهر، زیر همان سقف، زیر درخت سیب، پسرکی در انتظار سیب سرخی از بالای سر تنها نشته بود

هر چند سیب به او نزدیک بود اما دست او کوتاه بود، درویشی بود بود بی ریا،زیبا و باوفا،.

پسرک یک غم داشت

آن هم این بود که در انتظار سیب سرخی بود اما سیب سرخ مغرور بود، سیب سرخ زیبا بود، آب دار بود، اما مغرور بود.

برگردیم به ان طرف  پیش دختر------

دختر ادعا می کرد که تنهاست ...می گفت هنوز جفت من زاده نشده

پسرک باور کرد دخترک خوشحال شد.

پسرک همچنان در انتظار سیب سرخ نشسته بود، پسرک خوابی بس عجیب دید.!!

فردا سیب افتاد اما افسوس پسرک انجا زیر درخت نبود

می دونی که اونجا کی بود؟

یکی دیگه.................................!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:6  توسط دیلان | 

همیشه تو می رفتی اما اینبار ما هستیم که می رویم....

همیشه تو می رفتی اما اینبار ماهستیم که می رویم ......پس بزار راهی را بریم که هیچ انتهایی و هیچ برگشتی را نداشته باشه

دوان دوان تا آخرین قطره خون  می دویم و تورا  واسیه همیشه ترک خواهیم کرد- هر فاصله ای را که پشت سر می گذاریم بازگشتی را نخواهیم داشت- این دفعه سفر در پیش و روی ماست

سفری که مارا به دنیا و زندگی جدیدی می کشاند و کشیده 

نمی دانم این دنیای جدید مانند دنیای قبلی است یا نه فقط این و می دانم هیچ فرقی با دنیای قبلی ندارد .....پس این ما هستیم باست بینشمان را تازه کنیم و افکارهایمان را تازه تر

دیگر نمی توانیم بازگشتی به روزهای که همه ارزو داشتیم داشته باشیم بی فایده است ما باید در  امروز زندگی کنیم و زندگیمان را خواهیم کرد

این بار سکوتمان حقیقیتر از سکوت قبل بود و  دیگه هیچ ندای نه از نفس هایمان و نه از وجودمان می شنوی و می بینی .....همیشه تو می رفتی و اما اینبار بار ما هستیم که می رویم

دیگه نیازی نیست  تو از گفته ها و نوشته های ما جبه گیری کنی و از حقیقت حرفهایمان فرار کنی....

ما تورار ترک خواهیم کرد و دیگه هیچ سرنوشتی نیست  و نخواهد بود که مارا در یک خانه قرار دهد و باهم زندگانی کنیم

سکوتمان را در سکوتت شکستن دیگه سکوتی نمانده تا دوباره شکسته شود

آرامشی بیشتر از آرامش جان در انتهای نفس هایت نشتسه که روزی موج نفس هایت، درونت را غواغا می کنه و هر ناله و صدایی  که می زنی به گوش ما نمی رسه

دیگر نه تو مارا نه ما تورا، دیدگانمان را به لایه های ابری آسمان سپردیم که اشک هایمان را در اطراف های دور سرازیر کند و هیچ اثری از وجود ما برای تو نباشد

دیگر نیازی به فرار کردن از حقیقت نیست و این تو این ما و این سرنوشت .........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:9  توسط دیلان | 

از بست سکوت پنجره ها را تحمل کردم که شب و روز از تاريکي چشمام ناله مي کردن

دیگه هیچ سکوتی را نمی توانم دوست داشته باشم که افسون گر وجود هر ناموجود باشه

کیست  پست تر از گوشت ملاک حیوانی گشته است، مگر ندای زیبایی چیست که خود را در ان اتش زده باشی و بدونه  نظق کلام من و تنها بزاری

دیونه بازی ها روزی اتمام دیونگی را در پنچه های پنجره شب حییران می کنند تا تارکی مطلق را از وجود چشمای من بردارن و روزی با رخسار زیبایی این فرشته نجات را نگاه کنم و ملوسانه صدایش بزنم

هیچ چیزی نبود که در ان حصار تنها  گلی را به گل تقدیم نمایم و از بوی خوشش شراب مستی  مستانه تر کنم

افسوس که سال هاست پشت این پنجره نشسته ام و هیچ صدایی نمی توانند این قد سکوت کننده باشه و منرا  بیرون بکشاند و برای خود زندگی نمایم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:43  توسط دیلان | 

این بار در پناه سوزناکترین شعله وجودم را سوزاندم و برای همیشه از بین بردم که هیچ وقت نام تو در وجوم نماند و سوخته ای باشم به حقیقت و راستی  نه نمایان کردن خودخواهی و غرور

شب و تنهایی پاکترن از جدایی، جدایی و تنهایی بهتر از  همدی که خودخواهی

شعله های اتش بسوزانید کسانی که در اتش حقیقت نمی توانند دوام بیارن

از بین ببر کسانی که انسانیت را نمی دانند و حس بشر دوستانه را بی معنی می کنند

حیف نیست نفس هایم را برای تو بسوزانم و روز به روز گرمای نفسم را  بدم و تو هم با شور و شوق خودت نفس بکشی

زمانی می توانی اندر زمانم را درک کرده باشی که کوه ویران گشته و خورشید هر روز بیشتر سوخته

ریشه های نور در قلبها تیروکمان می گردد و همه قلبهارا تصرف می کنه و داد و بیداد شب بیداد میشه

کش سانی های وجودت در ژشت ماه خفته میشه و همیشه خفته می گردی و می سوزی

من خشک می گردم و هزاران ما خشک می گردنند مگر نه آسمان .....

ای اسمان از خالقت در تعجبم که عشق را برای انسان افرید و انسان هم معنیش را طوری دیگه  تعریف کرده خودخواهی دروغ- مسخره کردن –بی معنی شدن و.....................

در تن خشک دیده درخت رویده که سبزتیرین گیاه بهاری با خون وجودم سبز شدن و امروز تو رنگ قرمز را برای شادی و رنگ سبز را برای صلح و دوستی می خوانی

بینهایت ها را 0 کردن که من از تو دور گشم در 1 ضربدر کردن و عاقبت هم  مجموعه این زندگی 0 میشه

معنی من را نمی دانی چون اگر می دانستی هیچ وقت دورغ نمی گفتی و هیچ وقت جرات دوری را از من نداشتی و هیچ وقت مغرور  نمی بودی  پس معنی من را هیچ وقت ندان تا نسوزی

نامه هاو نفس ها و دیدگان را به دست تو می دم خدا هر طور می خواهی ان با خواهان وجود حقیقت بکن که نفس هایی را برای نفس هایی بسوزانم که گرمای شعله تنشان از نفس های من سوزناکترن

جسمم را در قالب هستی می دم که هستی قالبش را در به جسمم بده و جسم را در خاکی فرو می کنم که خاک هم خودش را در جسمم فرو بکنه ولی افسوس روزی خاکی می شم که قدم های  تو رویه ان  عبور می کنند، پس ای خاک من را از خاکی که در ان گند و دروغ و  غرور و خودهای و بدونه عاطفه هست دوری کن و من را در انتهای خودت نگه دار  که نه سبز بشم و نه بیرون بیام چون می ترسم مانند انسان امروزی بازیچه انسان ها بشم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:17  توسط دیلان | 

 هميشه در انتظار روزي هستم که روزي باشه بين ادمي زاد هيچج فرقي وجود نداشته باشه و همه کبوتر کبوتر يا باز يا باز مي شدن

در دنياي انتظار لحظاتي را مي کشم که در ان دنياي مرگ باشه

دنياي که در ان هيچ غرور و تکبري نيست

خودخواهي نيست

هيچي کي از هيچ کس زيادتر نيست

و همه در برابر هم برابرند

و هيچ خواسته جمسي و مادي وجود نداره جز خواسته هاي معنويي

هميشه در انتظار زندگي بودم که در ان پاکي با راستي -راستي با سادگي-سادگي با حقيقت -حقيقت با عدالت-عدالت بودنه ظلم- غيره وجود داشته باشي

هميشه در انتظار ان مي کشيدم که نفسي را به باز دمي بتابم که ازن بوي معنوي ببره و از لدت هوس گونه کناره گيري کنه

هميشه در انتظار ان بودم که هيچ وقت مانند شمع هيچ انساني سوخته نشه و اب نشه

هميشه هميشه هميشه هميشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 21:29  توسط دیلان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سرنوشتي كه همه ما نمي دانيم اخر و عاقبتش چطوري مياد و چطوري مي رود، خلاصه انچه را كه خودمان خواهان هستيم هيچ وقت نسيبمان نخواهد شد، ايا كار الهي اينطوري می باشه يا نه برنامه ريزي و اصولي بودنش را نمي داينم .فقط اين را مي دانم كه اين دنيا ارزش هيچ نوع پستي و پليدي و فسادي را نداره و روزي خواه يا ناخواه اين دنيا را ترك مي كنيم پس اين سرنوشت را الكي الوده نكيم و از دست نديم و زندگي را با وجود مبارك بگذراينم وسپری کنیم
ديلان

نوشته های پیشین
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
به وبلاگ مریوانی ها خوش آمدید
بهار خيال
مرگ ، عشق ، خدا ، زندگي
kurdglish
تئاتر
موسیقا
آپلود موسیقی
گشتیار
شعرو چیروک
قه‌شمه‌ر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان