درستایشت شکی ندارم و بس آروم آروم قدم بزار تا پلک هایمان را جفت کنیم و در آرامش و همدیگر را آغوش کنیم چه بسا شاید این آرامش دیگر هیچ وقت وجودی از خود نشان ندهد
در آغوشت هیچ نفسی را جز نفس های گرمت نمی توانم داشته باشم وبا همان آرامش گرمنشینت بر تمام سختی ها و مصیبت ها عبور می کنم و از هیچی هراسان نیستم بزار همچنان آغوشت را محکم بگیرم که شاید فردا آین آغوش دهکده ی جهمنی باشد برایم
می رم تا نفس هست می گریم تا اشک هست می جوشم تا آتش عشق است.....
باز در ستایشت شکی نداشتم و ندارم نگاه کن اعماق درون تا بینهایت فاصله دارد هرچند از این ستایش می جوشم اما حقیقت را نمی توانم نادیده بگیرم چون می دانم من در نقطه بینهایتتم
آروم آروم فاصله ها را طی کنیم چون خط جدای ها خیلی زود نزدیک است
نمی دانم خوش باشم یا پریشان نمی دانم بگریم یا سوزان نمی دانم بنالم یا سکوت
اول روز بود درآغوشت زمزمه بهم نرسیدن را فراخواندم اما این ما بودیم حقیقت هارا انکار می کردیم و سال ها عمر یکدیگر را از بین بردیم
باز نمی گریانم بزار همان بغض گلویم را بفشارد آنقد فشار دهد که اگر تا نفس باشد زندگی کنم و تا اشک باشد گریان شوم و تا آتش عشق هست بجوشانم که هیچ وقت از ستایشت شکی ندارم و همچنان در دور ترین فاصله ها می پرستمت گرچه سرنوشت این فاصله هارا برایمان گذاشت و حقیقت مارا همیشه روشنا می ساخت اما همچنان عشق وجودت در وجودم ماندگار است و می ماند.
آروم آروم فاصله ها را طی کنیم چون خط جدای ها خیلی زود نزدیک است.

