تبليغاتX
سرنوشتی که نمی توان در دست خود قرار داد!
سرنوشتی که نمی توان در دست خود قرار داد!
سرنوشتی که نمی توان در دست خود قرار داد!
درستایشت شکی ندارم

درستایشت شکی ندارم و بس آروم آروم قدم بزار تا پلک هایمان را جفت کنیم و در آرامش و همدیگر را آغوش کنیم چه بسا شاید این آرامش دیگر هیچ وقت وجودی از خود نشان ندهد

در آغوشت هیچ نفسی را جز نفس های گرمت نمی توانم داشته باشم وبا همان آرامش گرمنشینت بر تمام سختی ها و مصیبت ها عبور می کنم و از هیچی هراسان نیستم بزار همچنان آغوشت را محکم بگیرم که شاید فردا آین آغوش دهکده ی جهمنی باشد برایم

می رم تا نفس هست می گریم تا اشک هست می جوشم تا آتش عشق است.....

باز در ستایشت شکی نداشتم و ندارم نگاه کن اعماق درون تا بینهایت فاصله دارد هرچند از این ستایش می جوشم اما حقیقت را نمی توانم نادیده بگیرم چون می دانم من در نقطه بینهایتتم

آروم آروم فاصله ها را طی کنیم  چون خط جدای ها خیلی زود نزدیک است

نمی دانم خوش باشم  یا پریشان نمی دانم بگریم یا سوزان نمی دانم بنالم یا سکوت

اول روز بود درآغوشت زمزمه بهم نرسیدن را فراخواندم اما این ما بودیم حقیقت هارا انکار می کردیم و سال ها عمر یکدیگر را از بین بردیم

باز نمی گریانم بزار همان بغض گلویم را بفشارد آنقد فشار دهد که  اگر تا نفس باشد زندگی کنم و تا اشک باشد گریان شوم و تا آتش عشق هست بجوشانم که هیچ وقت از ستایشت شکی ندارم و همچنان در دور ترین فاصله ها می پرستمت گرچه سرنوشت این فاصله هارا برایمان گذاشت و حقیقت مارا  همیشه روشنا  می ساخت اما همچنان عشق وجودت در وجودم ماندگار است و می ماند.

آروم آروم فاصله ها را طی کنیم  چون خط جدای ها خیلی زود نزدیک است.

جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 13:44| نویسنده :  دیلان | 
نه روشنتر نه تاریکتر
گشتم

مسیری که با چشمانی تیز بم اشاره کردن

مسیری که نه سودای نه اه و تابی

نه روشنتر و نه تاریکتر هنوز بحران قحطی بودنت رااز میان بر نداشتن سختراز واژه های انتظار نفس های باد را مه گونه می کشم کسی ندانست چه مرگی را راه و رسم بو کشیدن کردن سال هاس پیر گشته ی می و میخانه شدم هیچ کسی ندانست بوی مستی در چه حالی شکوفاتر از روشنایی و تاریکتر از تاریک شدن است.

راه عبور یک طرفس برنگرد جریمه میشی.


 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 13:58| نویسنده :  دیلان | 
فاصله ی زمانی
کیلو متر ها ازت دورم که به اندازه ی فاصله ی زمانی نمی توانم نفس هایی که تند تند میان را برای بار دگر بکشم که حداقل برای چند ساعتی در کنار تو زنده بمانم و از وجودت لذت ببرم

افسوس که دنیا اغشته ای از گناه و پلیدی است که هیچ کس به هیچ انسانی که هم نوع خودش است نمی تواند اعتماد کند

دنیای که سرتاپا از محبت طبیعت و موجودات زنده است و هر موجودی با طبیعت به راحتی می تواند سازگاری و دوستی بکند افسوس که انسانی که اشرف مخلوقات است ودرجه  اش از همه موجودات و طبیعت بالاتر است نممی تواند در کنار هم با خوبی و خوشی بدونه ظلم و حیله باهم زندگانی کنند.

هر واژه است که همیشه هر جا که میای سر دربیاری تکرار می شود من نمی توانم بت اعتماد کنم

کلمه ای است که که فرد  همیشه روش تمرکز می کند و با یقین دل همیشه بیان می کند اما افسوس که هیچ وقت نمی توان ان اعتمادی که به معنی حقیقی است بدست اوریم و به راحتی در کنار هم همسایه باشیم و در این طبیعت چهار فصله با موجوداتش زندگانی کنیم

ترک کردن تو ترک کردن خودم است که چه بسا هم زبان نباشیم و از هر قبیله ای باشیم چون تعریف ما یک معناست اما هر بار تورا ترک می کنم احساس می کنم که در حین واقعیت از خودم دور شدم چون دارم هم نوعانی که از خودم می باشن ترک می کنم و برای همیشه ازشان خداحافظی

چه سال ها  بود که عمری بدونه سکوت داشتیم اما انقد خشم و دیدگانی تیز داشتیم که هیچ وقت نمی توانستیم از چیزی که جدا از فطرت انسان است تحمل کنیم و هیچ وقت جوش نیاریم

باز به سال هایی بر می گردم که در ان بتوانم با تو زندگی کنم و  عمری مفید را بسر ببریم

که افسوس حتی خیالات ذهنی و فکری هم بزرگترین دشمن احساسات ما شدن 

افسوس که حقیقت  هیچ وقت به احساسی که سرشار از پاکی و سادگی است راه نمی دهد و همیشه خودش را بزرگتر و بهتر می داند

بنظر تو آیا زمانی می باشد که ما باهم در کنار هم باهر عقیده و افکاری که داریم زندگی کنیم و همدگیر را با شور و شوق و بدونه نیاز تحمل کنیم؟

سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 22:55| نویسنده :  دیلان | 
بغض شب

شکست بغض شب که در تاریکی ابر سیاهی همچون سپیده دم از ساحلان دریا که امواج بر نگاه هانت می انداخت

چه جرقه ی سحر آمیزی بود

هنوز نمی دانم چطور این شب همان اول شب زندگیم بود که مرا به سوی تو در ساحل شبانگاه روانه می کرد.

چه شد امواجی که از اشک چشمانی سیاه هموچون تاریکی شب که ظلمت ماه را ازش گرفتن

 با اشک چشمانت که از درونم سیاه تر بود داشتن سیرابم می کردن که کردن.

مگر چه ظلمی در حق آسمان کردم که همیشه سقفش تاریک است

مگر کدام نت ناحق را بر پنجه گانم نواختم که رنگین کمان نیزه ی زجر شده به جان و درونم و هر بار با سر برندش در افکارم می تابد و می نوازند.

مگر کدام خط بارک را پهن کردم که گودال های خط منرا می بلعند

جاده ای را مسیرم قرار دادند که آسفالتش باتلاق قدم هایم شدن و هر بار به زمین دوروبرش دست می گیرم خارهای زمین پنجه هایم را از خاک جدا می کنند و انگار سال هاست که من به خاک ظلم می کنم

پر ترینی ترین پرواز پرستوی کوله باره درونم در جهنم می سوزانند تا هیچ وقت پرستوی وجودم نتواند به بهشت راه یابد و مدتی در آن زندگانی کند. چه کسی گناه منرا می داند؟

از اون آسمانی که همیشه سقفش تاریک است و هیچ وقت نمی گذارد روشنایی را ببینم

از اون امواج اشکهایی که از درونم سیاه تر است

از اون آسفالت مسیر زندگیم که هر قدمش باتلاق

از خاکی که زمینش خارو در بین پنجه هایم جدایی می ندازد .

کی می داند چی می گویم و از چی دارم حرف می زنم؟ 

اه ای شب تاریک که ماه را همیشه در زیر ابر های سیاه پنهان می کنید و از دیدن روز و خورشید منرا منع می کنی و هر بار سردی هوایت را بر جسمم می تابانی اینو بدان من سالها زندگی نمی کنم و عاقبت روزی این خاک و سرزمین را با تو ترک می گویم  تا دلت می خواد منرا در شکنجه ی امواجت آزار و اذیت بده مهم نیست چون عادتی شده است که دارم باش زندگی می کنم و باش می جنگم و این تویی هر شب باست همیشه دنیای منرا تاریکتر از خودت نشان بدی روز را ازم بگیری و این منم هستم بلایی برای تو شدم که باید همیشه اینطور بمانی اما این را می دانم عاقبت روز روشن بر تو غلبه می کند و حقیقت های درونم را می دانید و آن زمان که دانسته هایم را درک می کنی می دانی من جز همدم تو هیچ چیزی دیگه نبودم ووقتی کرده هایم را می بینی از خودت و همه چیز شرمگین می شوید .

 

دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 14:6| نویسنده :  دیلان | 
نگرانیم چیست؟

واژه ی غریب تنها گونه ای از گونه های شکسته با هزاران پنچه های بریده که هر لحظه بوی فصل ها از خود می گیرد و در پنجه هایی نازک اسیر و زندانی می شود و این واژه همیشه در تنگنای تنگه نفس بودن و نفس کشیدنی از غم و غصه است

هزاران کوهستان را قدم به قدم با نوایی دل شکسته طی کردم و عاقبت با هر بدبختی که شد با بالای کوه رسیدم  گرچه کوه هم درمانم نشد احساس غربت بیشتر خفم می کرد نمی توانستم مناظر با این همه عظمت و زیبایی را نگاه کنم و ببینم آدما در این طبیعت پاک دامن و آرایش شده در غربتی هستن که هر نفسشان را آلوده و آعشته آز بی رحمی و بی مهری است

هر بار از پلکانهایی گذشتم و اخرین پله ها نفسم را بریدن که افتادم  بر همان پله ای که خوب و بد ازش عبور می کرد و معلوم نیست سال های بعد چه کسانی از پله ها عبور می کنند

نمی دانم این واژه تا چه اندازه زندگی را تباه کرده است که من و همسایه باشیم و اما از هم دور و بی مهر

چه سرزمینی است که در سقفی زندگی می کنیم وقی بارشی از باران میاد هیچ وقت ماراخیس نمی کند و هیچ نفسی نفس مارا زنده نمی کنم  نمی دانم کدامین کوه جایگاهی است که بتوانیم در آن خانه ای از عشق و صفا و محبت بسازیم و زیر بارانش با خوشی ها و مهر ها عبور کنیم

هر قدم را پشت قدم می زنند اما کیست قدم اول را جلودار باشد و در سیاه چاهی نیفیتد و در زندانی شب گونه گیر نکند

اه که نمی دانی داستان غربتم چه چیزی را بیان می کند و از کجا شروع می شود 

عاقبت خشکی دلم را با خودش کویر مانند می کند که هر فصلی را بیابان می کند و هیچ کوهی را با پوشش سبز و گیاه و درخت و آب نمی گذارد و رنگ غربت را بر همه چیز می نهاید

توم می دانی خستگی چیست که از واژه نگران بودن  غربت بالاترین معنا را دارد

سرزمینی با گنج هایی بزرگ که هر روز این گنج ها جان می دهد و کسی در فکر آبیاریش نیست سرزمینی که در آن سال ها زندگی می کنیم افسوس که هیچ وقت ازش نمی پرسیم هیچ هر وقت جایی را برای استراحت می گیرم آلودش می کنیم می دانی چمن چقد مارا ...........می بیند

افسوس که منم سرزمینی هستم که نه کوه نه باران نه هیچ چیزی دیگه آرایشم نکردن و هر بار مانند غربت به دشت کویر مانند آراسته می شوم .

راستی نگرانیم چیست؟

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 18:55| نویسنده :  دیلان | 
شرافت
شرافتي را در نزد گرفتم که فرمان رواي وجدانم باشد و با پاکي ها دوست و با بدي ها دشمن اما نمي دانم چرا براي چي اين شرافت با خوبي ها هميشه در سختي و نارحتي است

زندگي را خواهانم که با ان فرياد هاي ساده گونه و صادقانه باشد اما افسوس که غرور و تکبر انقد گلويم را گرفته است که نمي توانم حتي خودم را موجودي اجتماعي ببينم فقط تظاهر مي کنم

نمي دانم معني دوست داشتن يعني چي کسي را دوست دارم اما بي تفاوت ازش مي گزرم و هيچ انتظاري ازش ندارم ولي نمي دونم معني اين دوست داشتن چيست که کسي يا چيز را دوست دارم براش نمي جنگم ايا احساس خودم براي خودم ارزش نداري و نمي خوام براش ارزش بگذارم

از همه چيز مي گذرم حتي از مال و ثروت دنيا از همه خوشي ها اما نمي توانم هيچ وقت خودم را از کسي زيادتر بدانم و خيالي کنم که فقط من در اين دنيا هستم و هيچ کسي لياقتم ندارد

نمي دانم چرا هر چيزي را که خواهان هستم ازم مي گيرن و يا در کنارم نميماند افسوس باس هميشه براش غصه و نارحتي بخورم ايا اين نارحتي ها عاملش خودم هستم يعني کم و کسري براش گذاشتم و براش کوتاهي کردم يا نه چرخه ي زمانه براي همه کس اين طوري است

شکستم از قلبي که قلبم را شکست مردم از مرده اي که با حرفايم رفت سوختم از سوخته اي که از گفته هايم پر پر شد

هنوز نمي دانم چرا با دنياي از شرافت زندگي کردن با پاکي و سادگي با روراستي در سخترين شرايط حتي هواي ساده ترين ادما بهت لطمه مي زنند و بت اسيب مي رسانند

براسي چه رازي پنهاني دارم واين راز پنهان مي خواهد منرا به چه جاي برساند که در هر کاري سده معبري برام مي زاري .

اگر عاقبتم اينطوري باشد ايا همچنان باس براي شرافتم گريه کنم و بزارم هر بار ازم بگيرن و هر بار ان را بکارم و سال ها براش زحمت بکشم و ابياري کنم چه کسي اين ثمره را مي خورد و نثار خودش مي کند

چه سادگانه از دنیایم عبور کردن و زحمتی که سال ها براش کشیدم را با یه ببخشید از بین بردن افسوس که معلوم نیست خوب و بد یعنی چی چه دردی است دارم می کشم و رنجم می دهند چه گناهی است؟

چرا هر بار باست خودم را پایه میز محاکمخ بکشم و خودم را محکوم کن به خیلی چیزا؟

راسی می دانی حکم من چیست ؟

شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 1:7| نویسنده :  دیلان | 
سرنوشت

یه پارچه ی سرنوشت عاقبت چی....................؟

راستی تابحال شده است به خود و اعمال و رفتارت فکر کنی ؟

آیا واقعا به این ایمان داری که روزی توهم این دنیارو ترک می کنی؟

افسوس که لانه ها و لابلا های گوشه ی این دنیا تورا کور  کرده است و هر کاری که دوست داری می کنی و آنقد دل خوشی به چیزایی زودگزر که روزی که موعد رفتن می رسد کار از کار گذشته است

چقد سخت است آدمی زاد در لانه ای که سال هاست خودشان درست کرده اند و برای آبادان کردنش از هیچ چیزی دریغ نمی کنند احساس آرامش و امنیت نکنند

چقد ناخوش و تلخ است در جایی زندگی کنید که جان انسان و احساس انسانی هیچ ارزشی ندارد و  مانند یه حیوان زبان بسته و مظلوم به آسانی بت حمله ور بشن و قتل براشون مثله اب خوردن باشه ی و دنیا هر کی هر کی باشد و چیزی بنام وجدان و شرف دیگه اثری نکند.


ادامه مطلب
دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 14:49| نویسنده :  دیلان | 
سنگ نزن بر در ناحق که حق درت را می کوبد با سنگ

سنگ نزن بر در ناحق که حق درت را می کوبد با سنگ

راهی را که در پیش داری برو اما راهی که می ری را از خودت تباه نکن

گرفتار مهر و محبتی که سال ها در آن اغشته ی  هوا و هوس بوده ی نشو چون مسیری که در پیش داری تورا به نابودی می کشاند

باز در ناحق را نکوب خدا می دونه ی حق چطوری درت را می کوبد با کدامین سنگ که شاید همه چیز را متلاشی کند

بزارید زندگی کند اون که کاری به کار شما ندارد چرا می خواید دردسر و بلا براش بیارید بس کنید

چوب خدا صدایی ندارد اگر صداش در بیاد هیچ کسی جز خودش آرامشی نمی دهد

سنگ نزن بر در ناحق که حق درت را می کوبد با سنگ

 

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 15:31| نویسنده :  دیلان | 
شدت قلب
 

 عجولانه نامه هاي دلم را از سر برگ تا اخر باز مي گشايم اما همچنان تو در غرورت ماندي و طوري ديگه حساب باز مي کني

از شدت قلب تا زربانش به نوک زبانم ناله هاي درد را به قلمم مي نويسم تا بدانند درد از من نيست بلکه درد از دل و بي تابيش که هیچ چیز را حالی نیست  حتی حقیقت و واقعیت.

 

جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 23:20| نویسنده :  دیلان | 
تكيه گاه
تكيه گاهي نبود

آن قد هراسان  بودم كه معني عرق كردن اشكامو نمي دانستم
 هنوز  كه هنوز نگاهانت را تيزتر كردي 
نمي دانم كدامين تكيه گاه عاقبت تكيه گاه شرم و حيا و شرفم مي شود
هنوز نمي دانم كدامين قبله قبله گاه درون و وجدم مي شود 
كاش هم تو هم مي  دانستي كدامين معبود به درگاه درونم رجوع مي كند و كدام يكي عابد رازهايم مي شود

هنوز نمي دانم كدامين شجرنامه شجره زندگيمه و  مونس با كدامين سطر شجره بامن مي نويسد و قلمم را با دستانش روبه خط زندگي مي كشاند

هنوز نمي دانم عاقبت اين سرنوشت چيست گر چه توهم نمي داني

بشيتر از آن هراسانتر شدم كه لرزه هاي تنم را با زمستان گرما و گرمي دادن و يكي شدن 

هنوز نمي دانم كدام تيكه گاهي هستم كه تو تكيه اي به من مي كني و از لرزش بدنم با سرماي جسم نلرزي و بتواني گرماي عميق  و شوق وجودت را بهم بدي وماندگارش کنید

هنوز كه هنوز در تيزي نگاه هانت سوخته  ام نمي گم عاشقم اما ديوانه وار بيتابم

نه تو  هيچ كسي ديگه تابم را نمي تواند بشكند

نمي دانم هنوز هم نمي دانم چون گيج تر از روز آشنايي هستم

گيج تر از روزي  هستم كه به دنيا آمدم .

شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 13:31| نویسنده :  دیلان | 
مطالب پیشین
  1. درستایشت شکی ندارم
  2. نه روشنتر نه تاریکتر
  3. فاصله ی زمانی
  4. بغض شب
  5. نگرانیم چیست؟
  6. شرافت
  7. سرنوشت
  8. سنگ نزن بر در ناحق که حق درت را می کوبد با سنگ
  9. شدت قلب
  10. تكيه گاه
  11. قطره قطره
  12. جاده ها تاریکتر شدن!؟
  13. کدام يک حقيقترند ؟
  14. عشق مسیر خودش را ادامه می دهد شاید با عشقی دیگه شاید با دنیای دیگه.
  15. روزگاری بود
درباره وبلاگ
سرنوشتي كه همه ما نمي دانيم اخر و عاقبتش چطوري مياد و چطوري مي رود، خلاصه انچه را كه خودمان خواهان هستيم هيچ وقت نسيبمان نخواهد شد، ايا كار الهي اينطوري می باشه يا نه برنامه ريزي و اصولي بودنش را نمي داينم .فقط اين را مي دانم كه اين دنيا ارزش هيچ نوع پستي و پليدي و فسادي را نداره و روزي خواه يا ناخواه اين دنيا را ترك مي كنيم پس اين سرنوشت را الكي الوده نكيم و از دست نديم و زندگي را با وجود مبارك بگذراينم وسپری کنیم
ديلان
طراح قالب
مرجع وبمسترهای فارسی زبان
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین: نفر
بازديدها : بار

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
RSS چیست ؟

Powered by BLOGFA.COM